غزل شمارهٔ ۱۴۶ عراقی
عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمیکشد دامن؟
کدام جان که نکرد از غمت گریبان چاک؟
دل مرا، که به هر حال صید لاغر توست
چو می کشیش، میفگن، ببند بر فتراک
کنون اگر نرسی، کی رسی به فریادم؟
مرا که جان به لب آمد کجا برم تریاک؟
دلم که آینهای شد، چرا نمیتابد
درو رخ تو؟ همانا که نیست آینه پاک
چو آفتاب بهر ذره مینماید رخ
ولیک چشم عراقی نمیکند ادراک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات درونی خود صحبت میکند. او خانه دلش را از زبالهها پاک کرده و از معشوقش میخواهد که به این خرابه قدم بگذارد. شاعر به دل غمناک خود اشاره میکند و میگوید که هیچ دلی نیست که از غم او رنج نبرد. او میگوید که دل خود را که در هر حال در جستجوی معشوق است، نمیتواند آرامش بخشد. در پایان، به این نکته اشاره میکند که همانند آفتاب که روشناییاش را بر ذرات میتاباند، او نیز به دنبال درک محبت معشوق است، ولی معشوق او را درک نمیکند.