نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۵ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

نگارا، بی‌تو برگ جان ندارم

سر کفر و غم ایمان ندارم

به امید خیالت می‌دهم جان

وگرنه طاقت هجران ندارم

مرا گفتی که: فردا روز وصل است

امید زیستن چندان ندارم

دلم دربند زلف توست، ورنه

سر سودای بی‌پایان ندارم

نیاید جز خیالت در دل من

بخر یوسف، سر زندان ندارم

غمت هر لحظه جان می‌خواهد از من

چه انصاف است؟ چندین جان ندارم

خیالت با دل من دوش می‌گفت

که: این درد تو را درمان ندارم

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس

که من با تو بگویم کان ندارم

وگر لطف خیال تو باشد

عراقی را چنین حیران ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد فراق می‌پردازد. او می‌گوید که بدون معشوق، زندگی برایش بی‌معناست و طاقت تحمل دوری را ندارد. دل او به زلف معشوق گره خورده و تنها امیدش به خیالات اوست. شاعر از بی‌تابی و اشتیاقش برای وصال صحبت می‌کند و اینکه غم معشوق مانند سنگینی بر جان اوست. در کل، این شعر نمایش‌دهنده‌ی احساسات عمیق و ناتوانی شاعر در برابر عشق و فراق است.