نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۸ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به محبوب خود می‌گوید که آیا وقت آن نیست که به او بازگردد و مشکلاتش را حل کند. او از دلتنگی و تنهایی رنج می‌برد و از محبوبش می‌خواهد که نگاهی به او بیندازد. شاعر اشاره می‌کند که فقط او را در دل خود جا داده و هیچ کس دیگری برایش ارزش ندارد. همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که او خواسته‌ای را از محبوبش دارد که هنوز برآورده نشده است. به‌طور کلی، شعر نشان‌دهندهٔ عشق شدید و انتظار شاعر از معشوقه‌اش است.