نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۹ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا، که بی‌تو به جان آمدم ز تنهایی

نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی

بیا، که جان مرا بی‌تو نیست برگ حیات

بیا، که چشم مرا بی‌تو نیست بینایی

بیا، که بی‌تو دلم راحتی نمی‌یابد

بیا، که بی‌تو ندارد دو دیده بینایی

اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمت

تو را چه غم؟ که تو خو کرده‌ای به تنهایی

حجاب روی تو هم روی توست در همه حال

نهانی از همه عالم ز بسکه پیدایی

عروس حسن تو را هیچ درنمی‌یابد

به گاه جلوه، مگر دیدهٔ تماشایی

ز بس که بر سر کوی تو ناله‌ها کردم

بسوخت بر من مسکین دل تماشایی

ندیده روی تو، از عشق عالمی مرده

یکی نماند، اگر خود جمال بنمایی

ز چهره پرده برانداز، تا سر اندازی

روان فشاند بر روی تو ز شیدایی

به پرده در چه نشینی؟ چه باشد ار نفسی

به پرسش دل بیچاره‌ای برون آیی!

نظر کنی به دل خستهٔ شکسته‌دلی

مگر که رحمتت آید، بر او ببخشایی

دل عراقی بیچاره آرزومند است

امید بسته که: تا کی نقاب بگشایی؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از تنهایی و دوری معشوق خود رنج می‌برد. او از معشوق می‌خواهد که به نزدش بیاید، زیرا بدون او زندگی برایش بی‌معناست و از صبر و شکیبایی‌اش کاسته شده است. شاعر بیان می‌کند که وجود معشوق برای او همچون حیات است و دلتنگی‌اش به حدی است که حتی اگر دنیا را به هم بریزند، معشوق تغییر نخواهد کرد. او از زیبایی‌های معشوق و ناتوانی دیگران در تحقق آن سخن می‌گوید و درخواست می‌کند که حجاب چهره‌اش را کنار بزند تا او را ببیند و آرامشی یابد. در پایان، او به آرزو و امید دل عراقی اشاره می‌کند که پرسش‌گر رحمت معشوق است و منتظر است که او نقاب گشوده و به او نیکی کند.