نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۱ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

چه بود گر نقاب بگشایی؟

بی‌دلان را جمال بنمایی؟

مفلسان را نظاره‌ای بخشی؟

خستگان را دمی ببخشایی؟

عمر ما شد، دریغ! ناشده ما

بر سر کوی تو تماشایی

با وصالت نپخته سودایی

از فراغت شدیم سودایی

چه توان کرد؟ یار می‌نشنوی

هیچ باشد که یار ما آیی؟

جان را به چهره شاد کنی؟

دل ما را به غمزه بربایی؟

بی تومان جان و دل نمی‌باید

دل ما را به جان تو می‌بایی

پرده بردار، تا سر اندازیم

به سر کوی تو، ز شیدایی

ور بر آنی که خون ما ریزی

غمزه را حکم کن، چه می‌پایی؟

مفلسانیم بر درت عاجز

منتظر گشته تا چه فرمایی؟

چون عراقی امید دربسته

تا در بسته، بو که، بگشایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و فراق می‌پردازد. شاعر از معشوق خواستار است که اگر نقاب از چهره بردارد، زیبایی‌اش را به دیگران بنمایاند و دل‌سوزی کند. او از گذر عمرش و ناراحتی ناشی از فراق صحبت می‌کند و به دنبال وصالی است که کم‌زندگی‌اش را شیرین‌تر کند. شاعر احساس می‌کند که بی‌پول و بی‌چاره است و در انتظار یار خود، به دنبال دلیلی برای شادی یا تسکین دردهایش می‌باشد. او به عشق و فراق اشاره کرده و به انتظار بازگشت معشوق و گشوده شدن در امید می‌نماید. شعر به زیبایی تضاد بین عشق و غم را به تصویر می‌کشد و در نهایت انتظار و امید به وصال را بیان می‌کند.