نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا، که عمر من خاکسار می‌گذرد

مدار منتظرم، روزگار می‌گذرد

بیا، که جان من از آرزوی دیدارت

به لب رسید و غم دل فگار می‌گذرد

بیا، به لطف ز جان به لب رسیده بپرس

که از جهان ز غمت زار زار می‌گذرد

بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرم

که ناامید ز درگاه یار می‌گذرد

چه باشد ار بگذاری که بگذرم ز درت؟

که بر درت ز سگان صد هزار می‌گذرد

مکش کمان جفا بر دلم، که تیر غمت

خود از نشانهٔ جان بی‌شمار می‌گذرد

من ار چه دورم از درگهت، دلم هر دم

بر آستان درت چندبار می‌گذرد

ز دل که می‌گذرد بر درت بپرس آخر

که آن شکسته بر این در چه کار می‌گذرد

مکش چو دشمنم، ای دوست ز انتظار، بیا

که این نفس ز جهان دوستدار می‌گذرد

به انتظار مکش بیش از این عراقی را

که عمر او همه در انتظار می‌گذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حس انتظار و longing برای دیدار محبوب است. شاعر به نوعی از گذر عمر و درد فراق صحبت می‌کند و از محبوب خودش می‌خواهد که به او توجه کند و وجودش را دریابد. او به وضوح بیان می‌کند که چقدر دلش آرام ندارد و هر روز بی‌تابی بیشتری احساس می‌کند. شاعر همچنین به آنچه که در دل او می‌گذرد اشاره می‌کند و از محبوب می‌خواهد که به حالش رحم کند و به او اجازه دهد تا از این انتظار فرساینده رهایی یابد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عمرش در انتظار سپری می‌شود و این وضعیت دیگر برایش قابل تحمل نیست.