لمعۀ دوم عراقی
عراقی / لمعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بخش 1
سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
چتر برداشت و برکشید علم
تا بهم بر زند وجودو عدم
شعر
بیقراری عشق شورانگیز شر و شوری فکند در عالم
ورنه عالم بابود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده، آنجا که: کان الله ولم یکن معه شیئی.
ناگاه عشق بیقرار، از بهر اظهار کمال، پرده از روی کار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود،
فروغ آن جمال عین عاشق راکه عالمش نام نهی نوری داد، تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدونتوان دید که: لا تحمل عطا یاهم الا مطایاهم. عاشق چون لذت شهود یافت، ذوق وجود بخشید، زمزمه قول «کن» بشنید، رقص کنان بر در میخانه عشق دوید و میگفت: رباعیة.
ساقی بیک لحظه چندان شراب هستی در جام نیستی ریخت که:
صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران: ثمر ش علیهم من نوره، بر زمین استعداد بارید که: واشرقت الارض بنور ربها، عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست،قبای وجود درپوشید، کلاه شهود بر سر نهاد، کمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش بآغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رأیت شیئا الاورأیت الله فیه. نظر در خود کرد همگی خود او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.
عجب کاری! من چون همه معشوق شدم عاشق کیست؟
اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود تا عاشق تواندبود؛ او هنوز: کمالم یکن؛ در عدم برقرار خود است و معشوق: کمالم یزل، در قدم برقرار خود، و هو الآن کما علیه کان.
بخش 2
آن دم که ز هر دو کون آثار نبود
بر لوح وجود نقش اغیار نبود
معشوقه و عشق تابهم میبودیم
در گوشه خلوتی که دیار نبود
بخش 3
پرده حسن او چو پیدا شد
عالم اندر نفس هویدا شد
وام کرد از جمال او نظری
حسن رویش بدید وشیدا شد
عاریت بستد از لبش شکری
ذوق آن چون بیافت گویا شد
بخش 4
ای ساقی از آن می که دل و دین من است
پر کن قدحی که جان شیرین من است
گر هست شراب خوردن آئین کسی
معشوق بجام خوردن آئین من است
بخش 5
از صفای می و لطافت جام
در هم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گوئی می
یا مدام است و نیست گوئی جام
تا هوا رنگ آفتاب گرفت
رخت بر داشت از میانه ظلام
روز و شب با هم آشتی کردند
کار عالم از آن گرفت نظام
بخش 6
معشوق و عشق و عاشق هرسه یک است اینجا
چون وصل در نگنجد هجران چه کار دارد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق عاشق و معشوق است. شاعر از دنیایی سخن میگوید که در آن عشق به وضوح نمایان میشود و وجود و عدم در هم آمیختهاند. عشق به عنوان یک نیروی قوی و بیقرار، پردهها را کنار میزند و حقیقت معشوق را آشکار میکند. شاعر توصیف میکند که چگونه در سایه عشق، جمال معشوق جلوهگر شده و تمام عالم تحت تأثیر آن زیبایی قرار میگیرد. از یک سو، عشق باعث بصیرت و آگاهی درونی میشود و از سوی دیگر، با شهود معشوق، عاشق خود را به تمامیت مییابد. در نهایت، شاعر به وحدت عشق، عاشق و معشوق اشاره میکند و میگوید که همگی یکی هستند و در این وضعیت از هم تفکیکناپذیرند. این عشق عمیق و پیوندی کهن، همواره در حال استمرار است و حتی در جداییها نیز احساس وجود دارد.