بخش ۲ - غزل عراقی
عراقی / فصل هشتم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای شده چشم جان من به تو باز
از تو در دل نیاز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روز
تا نبینم جمال روی تو باز
تو ز ما فارغی و ما داریم
بر درت سر بر آستان نیاز
در دلم آرزوی عشق تو را
نیست انجام، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشیانهٔ تن
جز به کویت کجا کند پرواز؟
بیش ازینم ز خویش دور مدار
تا نگردد دریده پردهٔ راز
آخر، ای آفتاب جان افروز
سایهای بر من ضعیف انداز
از تو ما را گذر نخواهد بود
گر اهانت کنی وگر اعزاز
در غمت هر نفس عراقی را
با خیالت حکایتی است دراز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و آرزوی وصال معشوق میپردازد. او با چشم انتظار بودن به معشوق، درد و اندوهش را بیان میکند و تأکید میکند که تا زمانی که معشوق را نبیند، روزش شب خواهد ماند. شاعر به نیاز و آرزوهایش اشاره میکند و از دوری معشوق احساس ناامیدی میکند. او به پرواز مرغ جانش به سوی معشوق اشاره دارد و میخواهد که هرگز از او دور نماند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که سایهای بر او بیفکند تا در غم عشقش تسکینی بیابد.