نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ - ملت مغلوب میرزاده عشقی

میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمد

هر چه در این روزگار روز و شب آمد

رفته ام از دست، دسته دسته بس امسال

دست طبیبم به روی نبض تب آمد

هر چه به من می رسد، ز دست زبانست

جان من از دست این زبان به لب آمد

کس ز عزیزان، عیادتم ننماید

نوبه و تب زنده باد، روز و شب آمد

هیچ تعجب ز بی وفائی دنیا

می ننما ای که دائمت عجب آمد

بی سببت کرد عزیز بی سببت خوار

بی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد

ملت مغلوب حق ندارد هرگز:

حق طلبد، زآنکه «حق لمن غلب » آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و افکار شاعر درباره زندگی و چالش‌های روزمره می‌پردازد. شاعر از شب و روزی پر از بیماری و تب سخن می‌گوید و نگرانی خود را از بی‌وفایی و دوری عزیزان ابراز می‌کند. او به ناپایداری دنیا اشاره می‌کند و این که چگونه برخی امور بی‌سبب و بدون دلیل رخ می‌دهند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که حق همیشه برنده است و ملت مغلوب هرگز نمی‌تواند حق را طلب کند. این شعر ترکیبی از ناامیدی، اندیشه فلسفی و واقعیت‌های زندگی است.