شمارهٔ ۲۳ - دزد پاتختی میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار بار مرا، مرگ به از این سختی است
برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است!
گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مردم!
ز دست این همه جان کندن، این چه جان سختی است؟
رسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردم
برون نشد دگر، این منتهای بدبختی است!
رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است
که دزد گردنه، بدنام دزد پاتختی است
رجال صالح ما، این رجال خنثیاند!
که از رجال دگر، امتیازشان لختی است
زنان کشور ما زندهاند و در کفنند
که این اصول سیهبختی، از سیهرختی است!
بمیر «عشقی » ار آسایش آرزو داری
که هر که مرد، شد آسوده، زنده در سختی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تلخی وضعیت زندگی و سختیهای آن اشاره دارد. او میگوید که مرگ برای مردم بدبخت، نوعی خوشبختی است و گذر عمر با درد و رنج بسیار همراه است. او به ناتوانی و بیثمری تلاشهایش اشاره میکند و میگوید که دزدی و فساد در بین نخبهها و رجال کشور وجود دارد. همچنین، زنان جامعه، به رغم زنده بودن، در حقیقت در وضعیت بدی به سر میبرند. او در پایان به این نتیجه میرسد که اگر کسی آرزوی آسایش دارد، بهتر است بمیرد، زیرا زندگی تنها با سختی و رنج همراه است.