شمارهٔ ۳۲ - شراب مرگ میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدان سرم که شکایت ز روزگار کنم
گرفته اشک ره دیدهام، چه کار کنم؟
بدین مشقت الا، زندگی نمیارزد
که من ز مرگ، همه عمر را فرار کنم
به جامی از می چرخ است مستی ای ساقی
گرم که مست کنی، هستیم نثار کنم
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
به جاست گر که بدین مستی افتخار کنم
چنان در آرزوی درک نیستی هستم
که گر اجل بکند همت، انتحار کنم
ز پیش آن که، اجل هستیم فدا سازد
چرا نه هستی خود را، فدای یار کنم
ز بس که صدمه هشیاری، از جهان دیدم
بدان شدم که دگر، مستی اختیار کنم
جنون که بر همه ننگ است، من به محضر دوست
قسم به عشق، بدین ننگ افتخار کنم
من این جنون چه کنم؟ یافتم ز پرتو عقل
چو فرط عقل جنون است من چه کار کنم؟
بگو به شیخ مکن عیبم این جنون عقل است
ترا نداده خدا عقل من چه کار کنم؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنجهای زندگی شکایت میکند و به حسرت و آرزوی آزادی از مشکلات اشاره میکند. او احساس میکند که زندگی ارزش تحمل این همه مشقت را ندارد و حتی به مرگ نیز فکر میکند. شاعر با مینوشی و مستی از یادآوری غمها فرار میکند و بر این باور است که این مستی میتواند راهی برای شادی و افتخار به وطنش باشد. او همچنین میگوید که در آرزوی رهایی از درد وجود دارد و حاضر است جان خود را برای عشق و یار فدای کند. در نهایت، او به تناقض میان جنون و عقل پرداخته و از اینکه عشقش او را به جنون کشانده، ابراز افتخار میکند، بهخصوص هنگامی که عقلش نمیتواند او را از این عشق دور کند.