شمارهٔ ۴ - نارضایتی از خلقت میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلقت من در جهان یک وصلهٔ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من، یارب چهات منظور بود؟
حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست
مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چهام
آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود، چشم میپوشیدی از تکوین من
فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟
ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:
دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استارهٔ من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بینور بود؟
گر بدم من در عدم، استارهٔ عورت نبود
آسمانت خالی از استارگان عور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین من
قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود
مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است
مقصد تو ز آفرینش، مبلغی قاذور بود
گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات
هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:
از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از نارضایتی خود نسبت به خلقتش و تأثیر منفیاش بر دیگران سخن میگوید. او احساس میکند که وجودش تنها به درد و رنج دیگران افزوده و هیچ فایدهای ندارد. او از خداوند سوال میکند که دلیل خلق او چیست و چرا او را به شکلی ناقص آفریده است. شاعر به انتقاد از نظام آفرینش میپردازد و معتقد است که اگر خود او جای خدا بود، به شکلی بهتر و با مقاصد نیکتر انسانها را میآفرید. در نهایت، او نتیجه میگیرد که خلقتش تنها به منظور تحمل رنج و درد است و وجودش مثل یک قالب برای ساختن قبر است.