شمارهٔ ۵ - درد وطن میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ز اظهار درد، درد مداوا نمیشود
شیرین دهان به گفتن حلوا نمیشود
درمان نما، نه درد که با پا زمین زدن
این بستری ز بستر خود پا نمیشود
میدانم ار که سر خط آزادگی ما
با خون نشد نگاشته، خوانا نمیشود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست
لیکن چه چاره با من تنها نمیشود؟
تنها منم که گر نشود حکم قتل من:
حاشا، چنین معاهده امضا نمیشود
گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک هم
جاری شود؟ معاهده اجرا نمیشود
مرگی که سر زده به در خلق سر زند
من دربهدر پی وی و پیدا نمیشود
ایرانی ار به سان اروپاییان نشد
ایرانزمین به سان اروپا نمیشود
زحمت برای خود کش که خود به خود
اسباب راحت تو مهیا نمیشود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما
با نام مرده، مملکت احیا نمیشود
من روی پاک سجده نهادم تو روی خاک
زاهد برو، معامله ما نمیشود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب
دردیست درد ما که مداوا نمیشود
مرغی که آشیانه به گلشن گرفته است
او را دگر به بادیه مأوا نمیشود
جانا فراز دیدهٔ عشقی است جای تو
هرجا مرو، ترا همهجا، جا نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و رنجی میپردازد که درمان نمیشود و به کسانی که فقط حرف میزنند ولی کاری نمیکنند، انتقاد میکند. او میگوید که زخمها و دردهای عمیق اجتماعی و فردی را نمیتوان با کلمات و وعدهها درمان کرد. شاعر از وضعیت اجتماعی و سیاسی کشورش ابراز ناامیدی میکند و تأکید دارد که تغییر واقعی نیازمند عمل است. همچنین به این نکته اشاره میکند که تلاش تنها برای خود انسان، بدون همکاری و همدلی، بیفایده خواهد بود. وی در نهایت اشاره میکند که رنجهای عمیق او همچنان بیدرمان باقی میمانند و در جستجوی آزادی و انتخابهای بهتر، تنها و بییار است.