بخش ۲ - سینمایی از تاریخ گذشته میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / کفن سیاه / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آنچه در پرده بد از پرده به در میدیدم
پردهای کز سلف آید به نظر میدیدم
واندر آن پرده، بسی نقش و صور میدیدم
بارگههای پر از زیور و زر میدیدم
یک به یک پادشهان را به مقر میدیدم
همه بر تخت و همه، تاج به سر میدیدم
همه با صولت و با شوکت و فر میدیدم
صف به صف لشکر با فتح و ظفر میدیدم
وز سعادت همه سو، ثبت اثر میدیدم
و آن اثرها، ثمر علم و هنر میدیدم
جمله را باز، چو دوران به گذر میدیدم
هر شهی را ز پس شاه دگر میدیدم
چونکه ناگاه به بستان، سر خر میدیدم
یزدگرد، آخر آن پرده پکر میدیدم
شاه و کشور همه، در چنگ خطر میدیدم
زآن میان نقش، از آن پس ز عمر میدیدم
سپس آن پرده دگر زیر و زبر میدیدم
نه ز کسری خبری، نی طاقی
وآن خرابه به خرابی باقی
این همه واهمه، چون رخنه در اندیشه نمود
اندر اندیشه من بیخ جنون ریشه نمود
وآن جنونی که ز فرهاد، طلب تیشه نمود
سر پر شور مرا نیز، جنون پیشه نمود
آخر از خانه، مرا رهسپر بیشه نمود
بگرفتم ره صحرا و روان
شدم از خانه سوی قبرستان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر تصاویری از دنیای هنر و قدرت را به تصویر میکشد. او در پردهای، پادشاهان را بر تختهای خود و لشکرها را در حال فتح و پیروزی میبیند. اما ناگهان همه چیز تغییر میکند و او به تصویر یزدگرد، آخرین شاه ساسانی، و وضعیت خطرناک کشورش میرسد. او همچنین به یاد میآورد که چطور عظمت و شکوه این پادشاهان و امپراتوریها گذرا بوده و در نهایت به ویرانی و خرابی منجر شده است. این اندیشهها او را به جنون میکشاند و در پایان تصمیم میگیرد از خانهاش خارج شود و به سمت قبرستان برود. شعر به چرخش دوران و بیثباتی قدرت اشاره دارد.