نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

فصل ۱۷۱ عین‌القضات همدانی

عین‌القضات همدانی / لوایح / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

جنید قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ گفت روزی سری قُدِّسَ سِرُّهُ قازورۀ بمن داد تا بر طبیبی ترسا عرضه دارم چون طبیب از دور در آن نگریست فریاد برآورد و گفت هذا بَوْلٌ عاشِقٍقَداَحْرَقَ الْعِشْقُ کَبِدهُ مرا هیبت آن سخن از خود بی شعور کرد قازوره از دست من بیفتاد طبیب آن را از زمین بتبرک برداشت و گفت ما را این آب از برای دفع آتش مرض درباید چون بنزدیک سری باز آمدم از درد درگذار آمده با چشمی پر آب و دلی خراب حال با او گفتم گفت قاتَلَّهُ اللّه ما اَحْذَقَهُ چون این بگفت نوری از روی او لامع شد گمان بردم که مگر در خانه آفتابی طالع شد از بعد آن بروزی چند درگذشت و بساط حدوث درنوشت:

خون جگرم ز راه دیده

ای دوست ببین که چون روان شد

کین آتش عشق بی محابا

در جان شکسته‌ام عیان شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

جنید قدس الله روحه داستانی را نقل می‌کند که روزی سری به قازوره (ظرفی) به او داده می‌شود تا به یک طبیب مسیحی نشان دهد. وقتی طبیب به آن نگاه می‌کند، به شدت فریاد می‌زند که این آب، ادرار عاشق است و عشقش کبد او را می‌سوزاند. جنید متوجه تأثیر این سخن بر خود شده و از شدت هیبت، قازوره از دستش می‌افتد. طبیب با بر داشتن قازوره از زمین می‌گوید که این آب را برای درمان آتش بیماری لازم دارد. سپس جنید با دل شکسته و چشمی پر آب به او می‌گوید که چقدر این حرف او تلخ است. در ادامه، نوری از چهره طبیب می‌تابد و جنید تصور می‌کند که شاید در خانه‌اش خورشیدی طلوع کرده است. بعد از چند روز، جنید از این تجربه عبور می‌کند و به بیان احساسات خود درباره درد عشق می‌پردازد.