شمارهٔ ۱۳۴ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آه ازین ناز و دلبری که تراست
وین جفا و ستمگری که تراست
شاید ار آدمی پرستد بت
زین همه ظلم و کافری که تراست
ایدل آشفتگی دراز کشید
رشته در دست آن پری که تراست
تشنه لب جان دهی بخاک ایدل
زین خیال سکندری که تراست
بی سر و پا کند فغانی را
این تراش قلندری که تراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر ضمن ابراز عشق و دلباختگی، از زیبایی و ناز معشوقهاش میگوید و در عین حال به ظلم و ستمهایی که از طرف او متحمل شده، اشاره میکند. او از قدرت جاذبه و اثرات عشق سخن میگوید و این که چگونه عشق میتواند انسان را به حالتهای متفاوتی درآورد. سرانجام، شاعر به یک آشفتگی در درون خود وجود دارد که ناشی از این عشق و جفا است.