شمارهٔ ۱۹۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز روز بد خویش ماتمی دارد
چه ماتمست که اندوه عالمی دارد
خراب حالم و با کس نمی توانم گفت
خوشا کسی که بهر حال محرمی دارد
مراد ما به میان سهی قدان بستند
ولی چه سود که بس جای محکمی دارد
امید هست که از باغ وصل گل چینم
هنوز دیده ی خونین دلان نمی دارد
چه دل دهی برفیقان ناز پرورده؟
کسیست یار تو کز بهر تو غمی دارد
شدست نامه سیه خواجه را ز خاتم زر
دلش خوشست که در دست خاتمی دارد
شراب خورده فغانی و در خمار شده
جدا ز ساقی گلرخ جهنمی دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود سخن میگوید و احساس تنهایی و خراب حالیش را بیان میکند. او به کسی که در چنین لحظاتی همراهش باشد، حسرت میخورد. شاعر به مراد خود اشاره میکند که به دست نمیآید و از امید به وصال گل سخن میگوید، اما هنوز دلخوشی ندارد. او درباره دلخوش بودن یار معشوقش به خاطر غم او صحبت میکند و به نامهای سیاه از خواجه اشاره میکند که امیدی به آینده ندارد. در نهایت، شاعر در حال نوشیدن شراب و در حالت خمار است و از جدایی از معشوقش گلرخ شکایت دارد.