شمارهٔ ۲۸۲ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیرد
نه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد
من از خون خوردن شبهای هجر افتاده ام بیخود
صبوحی کرده او با دیگران راه چمن گیرد
ز جور او کشم تیغ و کنم آهنگ قتل خود
مگر رحمی کند آن بیوفا و دست من گیرد
فغان از طبع شوخ او که چون در دلی گویم
مرا در پیچد و صد نکته بر هر یک سخن گیرد
نسیمی گر وزد در کوی او سوزم من بیدل
ز رشک آنکه ناگه بوی آن گل پیرهن گیرد
رود با مطرب و می هر شب آن گل در گلستانی
فغانی با دل سوزان ره بیت الحزن گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غم و دلتنگی سخن میگوید. شاعر حسرت میخورد که بدون معشوقش - که لبانش مانند شکر است - زندگی برایش بیمعنا شده است، و نه به گل توجهی دارد و نه میتواند از شراب لذت ببرد. او از درد جدایی و حزن شبهای بیخوابی رنج میبرد و حس میکند که معشوقش با دیگران خوش میگذرانده و او را فراموش کرده است. شاعر از بیوفایی معشوق گله میکند و در عین حال آرزو دارد که او کمی به او رحم کند و به او توجه کند. همچنین، او به طبع خویش اشاره میکند که با هر بار یادآوری معشوق، دلتنگتر میشود. سرانجام، او حس میکند که اگر نسیمی در کوی او بوزد، زخم جداییاش شدیدتر خواهد شد و در نهایت، او همچنان در حسرت و غم زندگی میکند.