نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع

ساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع

چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیب

می دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع

وه چه حالست اینکه بر دارندم آخر از میان

چون ببزمت جای خود را گرم گردانم چو شمع

یا رب از آهست ریزان بر دل گرمم شرار

یا گرفته آتشی در رشته ی جانم چو شمع

سوزد از اندوه چون پروانه مرغ نامه بر

پیش او گر دانه ی اشکی بیفشانم چو شمع

سوی محرابم مخوان ای پاک دین بهر خدای

زانکه در بزم شراب، آلوده دامانم چو شمع

صد پی از هستی پذیرد ای فغانی طینتم

باز بگدازد سموم دشت هجرانم چو شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را بیان می‌کند و خود را به شمعی تشبیه می‌کند که در بزم معشوق می‌سوزد. او از درد و رنج خود می‌گوید و به حالت پریشانی و افسردگی اشاره می‌کند که در اثر ظهور رقبایش در عشق به وجود آمده است. شاعر از آتش دلش و تأثیر آن بر جانش سخن می‌گوید و به سوز و گداز پروانه‌ای اشاره می‌کند که برای معشوقش اشک می‌ریزد. همچنین به نوعی ناله می‌کند که هرچقدر هم به محراب و پرستش دعوت شود، نمی‌تواند از عشق و شراب خودداری کند. در نهایت، او از هجران و دردهایی که از وجودش می‌گذرد، سخن می‌گوید و این حالت را به سوز و گداز شمعی تشبیه می‌کند که در آتش عشق می‌سوزد.