شمارهٔ ۴۱۸ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه طور رندی و بدنامی از حد میبرم
کافرم گر شمهای از حال خود بد میبرم
هر زمان سنگ جفایی بر سفالم میخورد
کوه کوه درد زین طاق زبرجد میبرم
هیچ کس آگه نشد از آتش پنهان من
میروم زین خاکدان وین داغ با خود میبرم
نیش میگردد اگر بر نوش میبندم امید
نی شود گر دست نزدیک تبرزد میبرم
من که میخواهم که با معشوق مجلس می خورم
سیم و زر سهل است گر سر نیز باید میبرم
آب حیوان در دهان میآیدم از عین لطف
بر زبان چون نام آن سرو سهیقد میبرم
محو بادا هستیم در سایهٔ آن آفتاب
کز فروغ صحبتش عمر مخلد میبرم
گرچه نو نو درد میبینم ز زخم تیغ عشق
از علاجش هر زمان درد مجدد میبرم
از برای آنکه همت بر غزالی بستهام
چون فغانی صد ستم از دست هر دد میبرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربیات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق و رنجهای زندگی است. شاعر بیان میکند که هرچند ممکن است گناهکار و بدنام باشد، اما این احساسات را با خود به دوش میکشد. او درباره دردهایی که از محبت و جفا میبیند صحبت میکند و نشان میدهد که این جراحات نمیتوانند او را از عشقش بازدارند. در عین حال، او به یاد معشوقش و زیباییها و لذتهایی که از او دریافت کرده، به زندگی ادامه میدهد. شاعر از تحمل دشواریها و امید به رسیدن به عشق، حتی در میانسالی یا در شرایط سخت، سخن میگوید و نشان میدهد که عشق برایش ارزشمندتر از هر چیز دیگری است.