شمارهٔ ۴۶۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای چراغ دل مرو در بزم مردم جامکن
گر همه چشم منست آنجا دمی مأوا مکن
مردم چشمی، مشو از دیده ی غائب چون پری
از خیال خود مرا دیوانه و شیدا مکن
روی خود بر دامنت سودم خطای من بپوش
گر بدی کردم بروی زرد من پیدا مکن
دامن از دستم مکش امروز از فردا بترس
داد مظلومان بده، امروز را فردا مکن
حال دل چون گویمت مشغول ناز خود مشو
بشنو از من خویش را یکباره بی پروا مکن
من سگ کویت، مرا منشان برابر با رقیب
در میان دشمنانم بیش ازین رسوا مکن
عشق می بازی فغانی با بلای دل بساز
یا هوای وصل خوبان سهی بالا مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یک معشوق خطاب میکند و از او میخواهد که در جمع مردم نرود و او را فراموش نکند. او از غیبت معشوق و تأثیر آن بر خود میگوید و درخواست میکند که خطای او را ببخشاید. شاعر از معشوق میخواهد که امروز به او توجه کند و فردا را به تأخیر بیندازد، زیرا در حال حاضر دلی رنجور دارد. او به معشوق تأکید میکند که در میان دشمنانش، نباید او را رسوا کند و از عشقش یاد میکند که با رنج همراه است. در نهایت، شاعر درخواست میکند که معشوق او را به حال خود رها نکند.