نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶ فلکی شروانی

فلکی شروانی / قصاید / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شد

گمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد

داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شد

دشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد

هست تصرف قضا، منصرف از جناب او

رسته شد از قضای بد، هر که در آن جناب شد

خصم گه سئوال او، داد جواب همسران

خانه خوان دولتش، در سر آن جواب شد

هست به نزد بندگان، خط و خطاب او روان

نامور آنکس است کو، لایق آن خطاب شد

هر که غبار لشگرش، دید به گاه تاختن

کرد یقین که در جهان، خاک محیط آب شد

باز نمود دولتش راه صواب خلق را

هر که بگشت از آن نسق، بر ره ناصواب شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف بزرگی و مقام والای یک شخصیت مورد ستایش می‌پردازد. شاعر به صفات و آثار مثبت او اشاره کرده و از تأثیرات خوشایند این شخص بر جامعه سخن می‌گوید. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که دشمنان، به خاطر حسادت، از او دور شده و به خواب رفته‌اند. این شخصیت با رساندن خوشی و آرامش به مردم، بر مشکلات غلبه کرده و حق و حقیقت را نمایان کرده است. در نهایت، شاعر بر این باور است که هر کس به این شخصیت نزدیک‌تر شود، به سعادت و راستگویی هدایت می‌شود.