نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ فلکی شروانی

فلکی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانا به جز غم تو دلم را هوس مباد

جز تو کسم ز جور تو فریادرس مباد

هر جا که آیم و روم از ناز ساز وصل

جز لشکر فراق توام پیش و پس مباد

اکنون که نیست همدم دردم وصال تو

جز محنت فراق توام همنفس مباد

گفتی که تا ز نزد تو دورم چگونه‌ای

دور از تو آنچنان که منم هیچکس مباد

باری چو نیست روزی من بنده وصل تو

چونین که هست روزی هر خار و خس مباد

در شیوه فراق جز اندیشه غمت

از گردش فلک، فلکی را هوس مباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم فراق معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ چیز جز غم عشق او در دلش جایی ندارد. او از احساس تنهایی و عدم وجود همدم در فراق معشوقش می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ چیز دیگری نمی‌تواند جایگزین آن عشق و وصال شود. حتی در دوری، شاعر احساس می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند جای او را پر کند و زندگی‌اش بدون معشوق بی‌معناست. او به شدت به غم و اندیشه معشوقش فکر می‌کند و به نوعی احساس سرگردانی و بی‌پناهی می‌کند.