شمارهٔ ۵۲ - تتبع میر امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال مغبچگان تا درون جان من است
بکوی دیر مغان ناله و فغان من است
کمند زلف بتی این که ساختم زنار
درون دیر بهر بزم داستان من است
به بین بصافی ساغر درو به حمرت می
که آن نشانه ای از چشم خون فشان من است
به کوهکن نگر و بیستون که آن گویی
دل طپنده و این یک غم گران من است
مگو فتاده به من موی از دهان سبو
که در سرشک مژه چشم ناتوان من است
چو من به نیستی از بی نشانی افتادم
درین ره آنکه ز خود نیست شد نشان من است
هزار تیغ بلا گر کشی نتابم روی
مباش رنجه گر از بهر امتحان من است
بلطف بکر معانی نگر دلا و مپرس
که از کجاست که گلهای گلستان من است؟
سپرد نقد دل و جان به مخزنت فانی
دگر مگو که ازان تو یا ازان من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و دلدادگی میپردازد و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوق و درد و رنج ناشی از این عشق بیان میکند. شاعر با ذکر تصاویری مانند زلف، ساغر و اشک، عواطف خود را به نمایش میگذارد و نشان میدهد که این احساسات به حدی عمیق و فراگیر هستند که به درون جان او نفوذ کردهاند. در طول شعر، شاعر رنجها و چالشهای عاشقانه را توصیف میکند و از تحمّل سختیها و امتحانات عشق سخن میگوید. همچنین، او بیان میکند که در این مسیر، خود را گم کرده و به نوعی از وجود خویش بیخبر است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که عشق و دلدادگی خود را به چیزی فانی سپرده و این موضوع را با کلمات عمیق و فلسفی بسط میدهد.