شمارهٔ ۶۸ - ایضا له امیرعلیشیر نوایی
امیرعلیشیر نوایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که دل ز سر زلف مشکسای تو بست
امید جان به لب لعل جانفزای تو بست
غریب کوی تو شد دل بپرس گه گاهش
چرا که رخت سفر از وطن برای تو بست
نگر تموج خون خواست نقش بند ازل
چه نقش هاست که بر لعل گون قبای تو بست
کشای چشم ترحم به سوی مقتولت
که دیده از چمن دهر از جفای تو بست
به باغ وصل مکن دلکشای بیش ای گل
چو غنچه هر که گره در دل هوای تو بست
چراست پای تو خون مرغ نامه بر گویا
سپهر نامه خونین دلم به پای تو بست
به شام هجر چو پروانه سوختی فانی
مگر که شمع سپاه از پی فنای تو بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی به محبوبش صحبت میکند. او میگوید که کسی که به عشق تو دل بسته، امید خود را به زیبایی تو گره زده است. دل او در حسرت دیدار محبوب غریب و دور افتاده شده و از سفر به سوی او یاد میکند. شاعر به نقش و تأثیر زیبایی محبوبش بر دلی که اسیر عشق اوست اشاره میکند و از گوشه چشمی برای ترحم به عاشق رنجیدهاش میطلبد. همچنین، او میگوید که دل عاشق باید از آزارهای محبوب به دور باشد و با توجه به زیباییهای او، دل را خوش نکند. در پایان، احساس سوختن و فنا به خاطر هجران را نمایان میکند و از درد جدایی شکایت میکند. این شعر به زیبایی و احساسات عمیق عاشقانه پرداخته و نشاندهنده تأثیرات عشق بر دل و زندگی فرد است.