شمارهٔ ۳۳ - درمعنی عشق گوید فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قصاید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرا، دی عاشقی گفت ای سخنور
میان عاشق و معشوق بنگر
نگه کن تا چه باید هر دوانرا
وزین دو کز تو پرسیدم بمگذر
چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل ؟
چه خواهد عاشق از معشوق دلبر؟
چه دانی دوستی را حدو غایت ؟
مقدر باشد آن یا نامقدر؟
چه باشد علت کردار معشوق؟
بجای عاشقی معشوق پرور
مرا زینگونه فکرتهاست بسیار
اگر دانی سخنهاگو ازین در
مر او را گفتم: ای پرسنده! احسنت
نکو پرسیدی و زیبا ودرخور
بپرسیدی ز حد و غایت عشق
جوابی جزم خواهی و مفسر
می آن گویم که دانم، ور ندانم
مرا از جمله جهال مشمر
که داند عشق را هرگز نهایت
سؤالی مشکل آوردی و منکر
بر من عشق را غایت بجاییست
که کس کردنش نتواند مقرر
چنان باید که نکند هیچ عاشق
حدیث حاسد معشوق باور
بوقت خلوت اندر پیش معشوق
چو کهتر باشد اندر پیش مهتر
مسخر گشته معشوق باشد
وگرچه عالمش باشد مسخر
ز بهر دوستی بالای معشوق
پرستد سایه سرو و صنوبر
ز بهر رنگ و بوی جعد معشوق
نباشد ساعتی بی سنبل تر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به پرسش درباره عشق و روابط عاشق و معشوق میپردازد. شاعر از عاشق میخواهد تا به ویژگیها و خواستههای هر یک از طرفین در عشق توجه کند. او به بررسی مرزها و محدودیتهای دوستی و عشق میپردازد و بیان میکند که عشق هیچگاه قابل اندازهگیری نیست و نمیتوان مرز و غایتی برای آن تعیین کرد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق باید بیپرده و بدون هیچ قضاوتی تجربه شود و اشاره میکند که هر چه معشوق در نظر عاشق باارزشتر باشد، عشق به آن عمیقتر میشود.