شمارهٔ ۱۲ - همو راست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماند
رخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند
همه شب زغم نخسبم که نخسبد آنچه عاشق
منم آن کسی که بیداری من به خواب ماند
زفراق روی و موی تو زدیده خون چکانم
عجبست سخت خونی که به روشن آب ماند
سر زلف را متابان سر زلف را چه تابی
که در آن دو زلف ناتافتگی به تاب ماند
تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوبت
رخ عاشق تو ای دوست به ماهتاب ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به زیباییهای سر زلف و چهره دوستش اشاره میکند و میگوید که مانند مشک و آفتاب درخشان است. او از درد فراق و بیخوابی ناشی از عشقش سخن میگوید و احساسات عمیقش را به تصویر میکشد. هر چه از عشق و زیبایی معشوق میگوید، بیانگر شگفتی و حسرت اوست؛ زیرا هر آنچه از معشوق میبیند، در یاد و خواب او باقی میماند.