شمارهٔ ۲ - و او راست فرخی سیستانی
فرخی سیستانی / قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
همه نعیم سمرقند سربهسر دیدم
نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت
چو بود کیسه و جیب من از درم خالی
دلم ز صحن امل فرش خرمی بنَوَشت
بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری
شنیده بودم کوثر یکی و جنت هشت
هزار جنت دیدم، هزار کوثر بیش
ولی چه سود که لب تشنه باز خواهم گشت
چو دیده نعمت بیند، به کف درم نبود
سر بریده بود در میان زرینطشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سفر و دیدن زیباییهای سمرقند و طبیعت آن سخن میگوید. او با وجود مشاهده باغها و دشتهای زیبا و شنیدن درباره نعمتهای فراوان، احساس حسرت و ناامیدی دارد زیرا جیبش خالی است و نمیتواند از این زیباییها بهرهمند شود. او به تشنگی خود اشاره میکند و میگوید هرچقدر هم که جنت و کوثر ببیند، باز هم به خاطر فقر و نداشتن امکانات، تشنه باقی میماند. در نهایت، اشارهای به سر بریدن و فقدان واقعی نعمتها دارد که نشاندهنده حسرت عمیق اوست.