شمارهٔ ۱۱۱ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبود
شعله را بدنامی دود دل اخگر نبود
دل مدام آواز مرغ آشنایی میشنید
چون قفس بشکست جز یک مشت بال و پر نبود
العطش میزد جگر غم دوزخش بر لب چکاند
پیش از این آن بینوا را باده در ساغر نبود
رنگ و بوی غم گرفت از فیض دل گلزار ما
این زر ناقص عیار از کیمیا کمتر نبود
خویش را بر نیش مژگان ستمکیشان زدم
کان قدر زخمی که دل میخواست در خنجر نبود
قوت بال طلب ما را بدین گلشن رساند
ورنه پرواز این قدر در تنگنا بی پر نبود
دست حرمانم فصیحی کند و بر آتش نهاد
در گلستانی که نخل بیبری بیبر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات و تجربیات شاعری میپردازد که در سختی و درد عاشقانه به سر میبرد. شاعر به آتش و خاکستر اشاره میکند که نماد احساسات و دردهای درونیاش است. او از آواز پرندهای سخن میگوید که پس از شکستن قفس، تنها با بال و پر محدودش باقی مانده است. همچنین، عشق و غم در زندگیاش رنگ و بوی خاصی به گلزار او بخشیده، اما او هنوز در جستجوی آزادی و پرواز است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و حسرت اشاره میکند که دست تقدیر او را به سوی آتش و درد رهنمون میسازد، در جهانی که آزادی و شکوفایی برایش ناممکن به نظر میرسد.