شمارهٔ ۹۱ فصیحی هروی
فصیحی هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتند همدمان و مرا دل فگار ماند
خون جگر ز صحبتشان یادگار ماند
دل مضطرب ز روزن چشمم برون دوید
اما ز ناتوانی هم در کنار ماند
از دشمنم چه شکوه که این زخم دوست زد
بیگانه را چه جرم که این داغ یار ماند
نینی ز یار و دوست شکایت نه درخورست
کاین داغ روزگار سیهروزگار ماند
هر جا بود دو چشمه خون تربت منست
کاینم به جای لوح نشان مزار ماند
پا تا سرم چو زلف بتان بیقرار شد
الا غم فراق که بر یک قرار ماند
جانم تمام سوخت فصیحی غم فراق
وز روی مرگ تا ابدم شرمسار ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از وابستگی و درد جدایی از دوستانش صحبت میکند. او احساس تنهایی و اندوه عمیقی دارد و زخمهای عاطفی او، به ویژه از دوستانش، او را آزار میدهد. شاعر به شدت دلتنگی و فقدان را تجربه میکند و میگوید که این درد از زمان جدایی برای او باقی مانده است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی از دشمنیهای احتمالی نیز نمیتواند شکایت کند، چرا که درد اصلیاش ناشی از فقدان دوستانش است. در پایان، او از سوختن جانش به خاطر غم فراق حرف میزند و این حالت او را تا پایان عمرش شرمسار میکند.