شمارهٔ ۳۶ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را
فراخ عیشی موجم ز رشک میسوزد
که تنگ در بغل آورده است دریا را
فروختیم به یک تار زلف او دل و دین
اگر به هم نزند زلف یار سودا را
چهگونه نشکندم دل که زهر غمزة تو
شکست بر رخ خورشید رنگ سیما را
ملاحت شکرت شور در جهان افکند
نمک نکرده کسی جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش وصل یوسف ارزانی
که برده است درین باختن زلیخا را
ز دیده بیتو نگه را فکند از آن فیّاض
که بیرخت نتوان دید چشم بینا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره دارد و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او میگوید که عشقش را به خاطر یک تار موی او فروخته و نمیداند چگونه دلش را از غم فاصله دهد. زیبایی معشوقهاش بر جهان تاثیر گذاشته و هیچ کس نمیتواند مانند او لذت را بچشد. همچنین اشاره میکند که عشقش به او مانند داستان زلیخا و یوسف است و بدون وجود او، چشمهایش نمیتوانند چیزی ببینند. در کل، این شعر نمایانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوقهاش است.