نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

از دل که برد آرام حسن بتان خدا را

ترسم دهد به غارت رندی صلاح ما را

ساز و شراب و شاهد، نی محتسب نه زاهد

عیشی‌ست بی کدورت بزمی‌ست بی‌مدارا

مجلس به بانگ نی ساز مطرب سرود پرداز

ساقی می دل افروز شاهد بت دل آرا

با اینهمه چه سان دین در دل قرار گیرد

تقوی چگونه باشد در کام کس گوارا

از محتسب که ما را منع از شراب فرمود

ساغر گرفت بر کف می‌ خورد آشکارا

آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه می‌کرد

شاهد کشید در بر فی زمره السّکارا

فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابد

میخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را

چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بود

گر چلّه را بماندیم معذور دار ما را

فیض از کلام حافظ می‌خوان برای تعوید

«دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری از حافظ است که به بررسی تناقضات بین عشق، دین و زندگی لذت‌جو می‌پردازد. شاعر از زیبایی‌ها و جذابیت‌های دنیا، از جمله شراب، موسیقی و معشوق سخن می‌گوید و از سخت‌گیری‌های مذهبی انتقاد می‌کند. او همچنین به دوگانگی‌های انسانی در برابر عشق و تقوا اشاره کرده و می‌پرسد که چگونه می‌توان هم به محبت و لذایذ دنیوی پرداخت و هم به دینداری پایبند بود. در نهایت، شاعر از خداوند و صاحبدلان یاری می‌طلبد و احساسات عمیق خود را در برابر این تضادها ابراز می‌کند.