غزل شمارهٔ ۱۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شود شود که شود چشم من مقام ترا
شود شود که بینم صباح و شام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهود
بدیده تو به بینم مگر بکام ترا
شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک
بدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا
شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیم
برای خویش نباشم شوم تمام ترا
شود شود که سراپا چو دام چشم شوم
بدین وسیله مگر آورم بدام ترا
شود شود که نهم دل بجست جوی وصال
بدیده پویم و جویم علی الدوام ترا
شود شود کو سرفیض در ره تو رود
که تا بکام رسد هم شود بکام ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عاشقانهی عمیق و آرزوی وصال عاشق با معشوق میپردازد. شاعر از تمنای دیدار معشوق و غرق شدن در نور محبت او سخن میگوید. او از دل و جانش سخن میزند و میخواهد تمام وجودش را وقف معشوق کند. در حقیقت، او آرزو میکند که همواره در نزدیکی معشوق باشد و برای رسیدن به او تلاش کند. در نهایت، شاعر خواستار فوز و کامیابی در راه عشق است و میخواهد به وصال معشوق برسد.