غزل شمارهٔ ۱۹۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
نوش منست نیش تودست منست و دامنت
خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن
دست ندارم از تو من دست منست ودامنت
چون شوم از تو من جدا دامن توکنم رها
از بر تو روم کجا دست منست و دامنت
بندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا
نیست بجز توکس مرادست منست ودامنت
عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست
دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت
چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو
پای منست و کوی تو دست منست و دامنت
روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو
مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت
قوت روان من توئی گنج نهان من توئی
جان جهان من توئی دست منست و دامنت
حسن تو بوستان من روی تو گلستان من
مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت
مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من
وصف تو و بیان من دست منست و دامنت
فیض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو
چون بکف آوری بگو دست منست ودامنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر از دست و دامن معشوق به عنوان نمادهایی از نزدیکی و ارتباط خود با او یاد میکند و بیان میکند که هر چیزی که دارد به معشوق بستگی دارد. او از عشق به عنوان نیرویی برای حیات و زندگی خود یاد میکند و تأکید میکند که هیچ چیز جز معشوق برای او اهمیت ندارد. در واقع، معشوق تمامی احساسات و آرزوهای او را تشکیل میدهد و او همیشه در جستجوی نزدیکی و ارتباط با اوست.