غزل شمارهٔ ۲۰۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بمهر تو دادم دل و جان عبث
بعشقت گرو کردم ایمان عبث
زدین و دل من چه حاصل مرا
گرفتی هم این را و هم آن عبث
چه میخواهی از جانم ای بی وفا
چه دای دلم را پریشان عبث
دل اقلیم دین جلوه ات تاخت کرد
بسی خانه شد از تو ویران عبث
بیک عشوهٔ دل فریب خوشت
دل عالمی شد پریشان عبث
بجانت که دست از اسیران بدار
مکن جور بر ناتوانان عبث
دل من بود آن دل ای فیض بس
مریز اشگ بر روی سندان عبث
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او دل و جان خود را به عشق معشوق داده و ایمانش را فدای او کرده است، اما در عوض تنها رنج و عذاب دریافت کرده است. او از معشوق میپرسد که چه خواستهای از او دارد و چرا به قلب او اینگونه آسیب میزند. شاعر از ویرانیهایی که عشق او پدید آورده مینالد و از معشوق میخواهد که به حال اسیران و ناتوانان رحم کند و به دردهای او بیتوجهی نکند. در نهایت، او بر این باور است که دلش ارزشمند است و نباید آن را بیهوده هدر داد.