غزل شمارهٔ ۲۰۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
رام قتلی و ما علیه حباح
قتل عشاقه علیه مباح
هر دلی کو اسیر عشقی شد
نیست او را دگر امید فلاح
تشنه بادهٔ وصال توام
العطش یا حبیب هات الراح
شب هجر تو جاعل الظلمات
روز وصل تو فالق الاصباح
از می وصل تو صبوح و غسوق
مست و مخمور را غداه و رواح
از نمکزار لعل شیرینت
آب حیوان همی برند ملاح
با من آنکن که مصلحت دانی
که مرا در صلاح تست صلاح
گر بسوزانیم ندارم باک
ورکشی خون من تراست مباح
تو نهٔ قابل وصال ای فیض
گفتگو را بمان مکن الحاح
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفاهیمی چون عشق و آرزو پرداخته است. شاعر از درد و رنج عشق خود میگوید و به شدت تشنه وصال محبوبش است. او بیان میکند که در شبهای دوری از معشوق، دلش غمگین و تاریک است و در روزهای وصال، احساس شادابی و سرخوشی میکند. به نظر میرسد او آماده است تا حتی در راه عشق رنج و خطر را بپذیرد و دلی آرام برای محبوبش میطلبد. همچنین اشاره دارد که اگرچه ممکن است در عشق آسیب ببیند، اما این را بیاهمیت میشمارد و به عشقش ادامه میدهد. شاعر در نهایت از محبوبش میخواهد که وقتش را صرف گفتوگو نکند و صمیمانه به او پاسخ دهد.