غزل شمارهٔ ۲۲۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندد
دل جز بعزم کویت رخت سفر نبندد
بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی را
روی تو تا نبیند بر بت نظر نبندد
مهر تو تا نتابد یک جان ز جا نخیزد
گر خدمتت نباشد یک دل کمر نبندد
ز آن روح کایزد پاک در جسم تو نهان کرد
چشم قضا نبیند دست قدر نه نبندد
در گلشن حقایق یک گل چو تو نروید
در روضهٔ خلایق چون تو ثمر نبندد
ننمائی ار رخانرا نگشائی ار لبانرا
از خار گل نروید در نی شکر نبندد
آنکسکه دید رویت، میِ خورد از سبویت
غیر تو در ضمیرش صورت دگر نبندد
رو از تو بر نتابم تا کام خود بیابم
دانم یقین خداوند بر بنده در نبندد
سودای شعر گفتن از تست در سر فیض
آنرا که درد سر نیست چیزی بسر نبندد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که جز خیال روی معشوق، هیچ چیزی برای او اهمیت ندارد و دلش تنها با یاد او آرام میگیرد. بوی معشوق باعث میشود که دل به گل یا زیبایی دیگری ننگرد و دیدن چهره او برایش از همه چیز مهمتر است. او تأکید میکند که مهر و عشق به معشوق بر تمام وجودش تسلط دارد و هیچ چیز دیگری نمیتواند جای آن را بگیرد. شاعر در انتها به این نکته اشاره میکند که درد و شعری که در دل دارد، تنها از عشق معشوق سرچشمه میگیرد و بدون او، هیچ معنایی ندارد.