نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دل از ادنی کند آن کس که بر اعلی نظر بندد

شکوفه برگ افشاند که تا بادام تر بندد

ترا رفعت اگر باید ره افتادگی بسپر

ز بالا قطره می‌بندد که در پائین گهر بندد

نسوزد تا دل از عشقی به سر شوری نمی‌افتد

ندارد درد سر چون کس چرا چیزی به سر بندد

نمیگنجد بیکدل غیر یک معشوق، ممکن نیست

نه بندد تا بمعشوقی ز معشوقی نظر بندد

سر اندر راه آن بازو کمر در خدمت آن بند

که فرقت را نهد تاج و میانت را کمر بندد

نهی سر بر درش بخشد ترا از معرفت تاجی

بفرمانش کمر بندی ترا مهرش کمر بندد

یدالله دست جان گیرد یحب‌الله دهد جانش

اگر بعد از قل الله همتی بر ثم در بندد

دلی با حق به پیوندد که اخلاصی در آن باشد

کسی مخلص تواند شد که خود را بر خطر بندد

بیا ای فیض دست از خویشتن بردار یکباره

که تا دست خدا بر رویت ازاغبار در بندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان اوج عشق و بندگی می‌پردازد. شاعر می‌گوید کسی که به معشوق عالی‌قدر (خدا) نظر کند، از چیزهای ناچیز دل می‌کند و عشق حقیقی فقط به دل‌هایی تعلق دارد که از خود گذشتگی کرده‌اند و برای رسیدن به عشق، خطر را می‌پذیرند. وقتی انسان خود را از قید و بندهای دنیوی رها کند، می‌تواند با حقیقت پیوند برقرار کند و در نتیجه، دست الهی او را در راه عشق هدایت خواهد کرد. در نهایت، شاعر از مخاطب می‌خواهد که از خودخواهی دست بردارد تا لطف الهی شامل حالش شود.