غزل شمارهٔ ۲۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آفتاب وصل جانان برنمیآید مرا
وین شب تاریک هجران سرنمیآید مرا
دل همیخواهد که جان در پایش افشانم ولی
یکنفس آن بیوفا بر سر نمیآید مرا
طالع شوریده بین کان مایهٔ شوریدگی
بیخبر یکبار از در، درنمیآید مرا
از طرب شیرینترست آن نوش لب لیکن حسود
قامت چون نخل او در بر نمیآید مرا
بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکرد
آرزوئی از نکویان بر نمیآید مرا
زرد شد برگ نهال عیش در دل سالهاست
لاله رخساری بهچشم تر نمیآید مرا
من ز رندی و نظربازی نخواهم توبه کرد
هیچ کاری فیض، ازین خوشتر نمیآید مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم دوری معشوق سخن میگوید. او از اینکه آوای وصال محبوب را نمیشنود و شب تاریک هجران به پایان نمیرسد، ناله میکند. دلش میخواهد جانش را فدای عشق کند، اما به بیوفایی محبوب اشاره میکند که او را فراموش کرده است. بخت بدش را سرزنش میکند که هیچ پیامی از نیکان به او نمیرسد و از زمانهای که به شادی نمیگذرد، نا امید است. در نهایت، شاعر به شوق رندی و عشق ورزی تاکید میکند و میگوید که هیچ چیز برایش از این لذتبخشتر نیست.