غزل شمارهٔ ۲۶۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا مرا عشق تو با دیوانگان زنجیر کرد
فارغم از خدمت استاد و جور پیر کرد
آب حیوان در لب لعل تو و ما خشک لب
حسرت آن لب مرا از جان شیرین سیر کرد
روز اول بر وصالت دل نمیبایست بست
کار چون از دست رفت کی میتوان تدبیر کرد
من ندانستم که خونریز است عشقت های های
بهر قتل من قضا دیدی چها تدبیر کرد
عاقبت صبح وصال دوست رو خواهد نمود
گرچه این شام فراق او مرا دلگیر کرد
دو بدم آید نسیمی آورد بوئی ز دوست
اهل دلرا، اهل دل اینرا چنین تقریر کرد
یک نشانهای وصالش میرسد هر دم بدل
این نشانها پای دل در حلقهٔ زنجیر کرد
روز وصل او نیابم جز بآه نیم شب
عاشقانرا رهنمائی نالهٔ شبگیر کرد
گفت هان رو مینمایم جان فشان ای فیض نیز
زین بشارت جان فشاندم من ولی او دیر کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به موضوع عشق و فراق میپردازد. شاعر از احساسات عمیق و رنجی که به خاطر عشق دردناک متحمل میشود، صحبت میکند. او بیان میکند که عشق معشوقش او را به زنجیر کشیده و از استاد و سالخوردگان فارغ کرده است. او تشنه لب و حسرتزده به یاد لبهای معشوقش است و از درد فراق رنج میبرد. شاعر به جزئیات وصال و جدایی اشاره کرده و ناامیدی از یافتن راهکار برای غم دل را ابراز میکند. در نهایت، او با ناامیدی از وصال، انتظار میکشد و هر دم به یاد معشوق خود، دلی پر از عشق و درد دارد.