غزل شمارهٔ ۲۷۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یار آمد از درم سحری در فراز کرد
برقع گشود و روی چو خورشید باز کرد
هم بر دل شکسته در خرمی گشاد
هم بر روان خسته در عیش باز کرد
اول ز راه لطف در آمد به دلبری
آخر ربود چون دلم آهنگ ناز کرد
افتادمش به پا ز ره عجز و مسکنت
کف بر سرم نهاد و مرا سرفراز کرد
سوی خزان عمر خزان بردم آن بهار
صد در برویم از گل رخسار باز کرد
گفتم چه میکنند بدلهای عاشقان
گفت آنچه باروان و دل صید باز کرد
گفتم که میرسد بسرا پردهٔ قبول
گفت آنکه از قبول کسان احتراز کرد
گفتم بکنه سرّ حقایق که میرسد
گفتا کسی که از دو جهان جوی باز کرد
پا از گلیم خویش مکش کی توان رسید
در گرد آنکه بر دو جهان در فراز کرد
دامان نگاه دار و گریبان، نمیتوان
با آستین کوته دستی دراز کرد
بگذار کبریا ز در مسکنت در آ
خاتم بعرش هم به تضرع نماز کرد
هر جان گداز یافت ز سوزی و جان فیض
دل بوتهٔ محبت جانان گداز کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، عاشق به دیدار معشوق میرسد و با زیبایی او روبهرو میشود که همچون خورشید درخشان است. این دیدار برای دل شکسته و روان خستهاش شادی میآورد. عاشق ابتدا از محبت و لطف معشوق بهرهمند میشود، اما در ادامه، معشوق بهصورت ناگهانی دل او را میرباید. عاشق به نشانه عجز و نیاز بر پای معشوق افتاده و او به او عزت میدهد. عاشق به یاد میآورد که زندگیاش رو به افول است، اما زیبایی معشوق همچنان به او امید میدهد. گفتوگوی عاشق و معشوق ادامه دارد، که در آن عاشق درباره دردهای دل و وضعیت عاشقان سوال میکند و معشوق به او میآموزد که در عشق، برخی از حقایق فقط درک نمیشوند و دستیابی به آنها نیاز به تلاش دارد. در نهایت، معشوق به عمق محبت و درد عاشق پی میبرد و به او یادآوری میکند که باید به خود و عشق حقیقی توجه کند.