غزل شمارهٔ ۲۸۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
شوریدهٔ صحرائی در خانه چسان باشد
از عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد
تا نگذرد از هستی دستش ندهد مستی
تا جان ندهد از کف جانانه چسان باشد
عشق ار نکند مستش کی دوست دهد دستش
تا می نخورد زان کف مستانه چسان باشد
میخانه نباشد سر لذت ندهد مستی
یکدم چو تهی ماند میخانه چسان باشد
آن یار چو شد یارش بگسست ز اغیارش
با مردم بیگانه همخانه چسان باشد
آنرا که کند عاقل عاشق نتواند شد
و آن را که کند عاشق فرزانه چسان باشد
آن را که کند دلشاد اندوه کجا بیند
آنرا که کند آباد ویرانه چسان باشد
آنرا که کند یاری هرگز نکشد خواری
و آنرا که دهد رازی بیگانه چسان باشد
آنرا که کند مجنون از عقل چه دریابد
و آنرا که خرد بخشد دیوانه چسان باشد
آنرا که دهد عشقی پنهان نتواند کرد
گر پرده نیفتد زو افسانه چرا باشد
تا دل نبرد دلبر شوری نفتد در سر
شور ار نفتد در سر غمخانه چسان باشد
چون فیض باو ره برد یکجرعه از آن میخورد
جز عشق رخ او را کاشانه چسان باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی حالتی غنایی و عشق میپردازد. شاعر به عقیده میرسد که عشق و مستی بدون وجود یک یار واقعی بیمعنا هستند. او سوالاتی میپرسد که نشاندهنده نافذ بودن عشق و دشواری در درک آن است. شاعر به مسائلی چون بریدن از دنیا و تنهایی عاشق میپردازد و بیان میکند که اگر نگاهی به عمق عشق بکنیم، نمیتوان به سادگی آن را فهمید. بهطور کلی، این شعر نشاندهنده تضادهای عقل و عشق، شادی و اندوه، و دیوانگی و خرد است که همگی با هم در تجلی عشق و مستی جاری هستند.