نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر کجا داغ و درد و غم باشد

کاش بر جان من رقم باشد

نو بنو مرهمیست بر دل ریش

درد و داغی که دم بدم باشد

ز آتش عشقم ار بسوزد جان

یا شود شعله دل چو غم باشد

خام افسرده را چو باید پخت

آتش عشق مغتنم باشد

هرکه در عشق میتواند سوخت

بجهنم رود ستم باشد

دارم امید آنکه در غم عشق

دل من ثابت القدم باشد

وه که گلزار داغهای دلم

خوشتر از روضهٔ ارم باشد

هرکه در دل نباشدش عشقی

حاصلش حسرت و ندم باشد

فیض را بخت اگر کند یاری

در ره عشق حق علم باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. او به داغ و غم در دلش اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که این دردها بر جانش حک شده باشد. عشق را مرهمی برای دل زخمی می‌داند و از آتش عشق که ممکن است جانش را بسوزاند یا دلش را بسوزاند، سخن می‌گوید. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق واقعی در دل باعث سوختن و رنج‌کشی است و کسانی که عشق را تجربه نمی‌کنند، تنها حسرت و اندوه را خواهند داشت. در نهایت، امید دارد که در غم عشق، دلش استوار بماند و به رغم تمام دردها، زیبایی‌های عشق را درک کند.