نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۵ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

ندادم دل بعشق و جان روان شد

دریغا حاصل عمرم زیان شد

بتن تا میرسیدم جان شد از دست

بجان تا میرسیدم از جهان شد

نفس تا میزدم می شد بغفلت

مکان تا گرم میکردم زمان شد

مرا در خواب کرد انفاس و بگذشت

ز خود غافل شدم تا کاروان شد

شدم تا بر خدا بندم هوا برد

چنین میخواستم دل را چنان شد

همه عمرم درین اندیشه بگذشت

که عمرم صرف باطل شد همانشد

بغفلت رفت عمر و فکر غفلت

ندانستم چه سان آمد چه سان شد

اگرچه فکر غفلت هوشیاری است

ولی راضی بآن کی میتوان شد

نبردم بهرهٔ از عمر صد حیف

که جان فیض بیجان از جهانشد

خوش آنکو گشت دلدارش دلارام

غم جانانش جان افزای جان شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس ناامیدی و غفلت از زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که هرگز به عشق و زیبایی‌های زندگی توجه نکرده و عمرش بیهوده گذشته است. او به یاد می‌آورد که در اثر غفلت و بی‌توجهی به دنیای اطرافش، تمام زندگی‌اش را از دست داده و به جای بهره‌مندی از لحظات، فقط حسرت و اندوه بر دلش باقی مانده است. در نهایت، او از این نکته عبرت می‌گیرد که باید با آگاهی و توجه بیشتری به زندگی نزدیک شود و از غفلت پرهیز کند تا بتواند از جمال و عشق واقعی بهره‌مند شود.