نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۳ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بوئی از گلستان جان آمد

بتن مردگان روان آمد

مرهم داغ سینه افکار

صحبت جان ناتوان آمد

زنگ دلهای عاشقان بزدود

رنگ بر روی عاشقان آمد

بوی رحمانی از یمن بوزید

مصطفی را ز حق نشان آمد

خار غم در دل زمانه شکست

گل صحرای لا مکان آمد

رستخیز از زمین دل برخواست

اهل دل را بهار جان آمد

کشتگان فراق زنده شدند

موسم حشر کشتگان آمد

تن افسرده گرم و خرم شد

دی تن را تموز جان آمد

مهر جانرا بهار تازه رسید

دشمن جان مهر جان آمد

آب در نهر دهر جاری شد

رنگ بر روی آسمان آمد

در دل دوستان گل و گلزار

بر سر دشمنان سنان آمد

تیغ شد دست بولهب ببرید

بهر حماله ریسمان آمد

بهر فرعون گشت اژدرها

چوب تعلیمی شبان آمد

آب شد بهر سبطیان بیغش

خون شد از بهر قبطیان آمد

منکرانرا جحیم و آتش و دود

دل ما را نعیم جان آمد

وصف آن بو ز بس حلاوت داشت

فیض را آب در دهان آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای روحانی و معنوی می‌پردازد که با آمدن پیامبری (منظور پیامبر اسلام، حضرت محمد) و انوار الهی همراه است. با آمدن این نور، دل‌های عاشقان شاداب می‌شود و غم‌ها از دل‌ها زائل می‌گردد. زنده شدن کشته‌شدگان فراق و بیداری دل‌های افسرده نشان از رحمت و برکت خداوند دارد. این متن به تقابل میان دشمنان و دوستان اشاره دارد، جایی که دشمنان در آتش و عذاب خواهند بود و دوستان به نعمت و خوشی دست خواهند یافت. در نهایت، زیبایی و شیرینی این وضعیت معنوی به حدی است که به مانند آب حیات، فیضی در جان‌ها جاری می‌شود.