غزل شمارهٔ ۳۲۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دست از دلم بدار که تابم دگر نماند
از بس سرشک ریختم آبم دگر نماند
تا چند و چند با دل خونین کنم عتاب
گشتم خجل ز خویش عتابم دگر نماند
ای یار غمگسار دگر حال دل مپرس
بستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند
پندم دگر مده که نمانده است جای پند
لب را به بند تاب خطابم دگر نماند
آسودگی نماند دگر در سرای تن
بیزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند
پایم فتاد از ره و دستم ز کار ماند
پیری شتاب کرد و شتابم دگر نماند
دیریست درد میکشم از عیش روزگار
در جام خوشدلی می نابم دگر نماند
در جستوجوی آب کرم بر و بحر را
گشتم بسی بسر که سرابم دگر نماند
ای یار فیض برده ز باران صحبتم
دامان بگش ز فیض سحابم دگر نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس ناامیدی و درد شاعر است. او از عدم توانایی در تحمل دلشکستگی و رنجهایی که تجربه کرده، صحبت میکند. شاعر از یار غمگسار خود میخواهد که دیگر از حال دل او نپرسد، چرا که دیگر هیچگونه جوابی برای بیان ندارد. او به عدم آسایش و ناتوانی از لذت بردن از زندگی اشاره میکند و احساس میکند که پیر و خسته شده و توانایی ادامه دادن را ندارد. در نهایت، شاعر از فقدان آرامش و شادی در زندگیاش lament میکند و حسرت میخورد که دیگر خوشیهای گذشته اش را ندارد.