نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۲ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کوه عقلی و بیابان جنونم داده‌اند

حیرتی دارم از این، کین هر دو چونم داده‌اند

از فلک روزی نخواهم نعمت عشقم بس است

در دل از غم رزقهای گونه گونم داده‌اند

داده اندم بی‌خم و مینا و ساغر باده ها

داده‌اند اما نمیدانم که چونم داده‌اند

گاه رندم گاه زاهد گاه خشکم گاه تر

بادهٔ از جام سرشار جنونم داده‌اند

مستیم امروز از اندازه بیرون می‌رود

یکدو ساغر دوش پنداری فزونم داده‌اند

گاه بیمارم گهی خوش گاه سرخوش گاه مست

غالباً چشمان جادویت فسونم داده‌اند

میخورم خون جگر از خوان عشقت روز و شب

از قضا بهر غذا همواره خونم داده‌اند

میخورم خون جگر تا میبرم روزی بسر

قسمت از خوان قضا بنگر که چونم داده‌اند

ای که گفتی سوختی‌ای فیض و کارت خام ماند

آری آری چون کنم بخت زبونم داده‌اند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر تضادهای درونی شاعر است که بین عقل و جنون، زهد و رندی در نوسان است. او از درد و غم عشق می‌نالد و می‌گوید که زندگی‌اش پر از نعمت‌ها و در عین حال پر از مشکلات است. شاعر حس می‌کند که جایگاهش گاه بالا و گاه پایین است و همواره دچار سردرگمی و تنهایی است. او از عشق و زیبایی به شدت متأثر است و در تلاش است تا با این احساسات دست و پنجه نرم کند. در نهایت، او به تقدیر خود معترض است و از آنچه برایش مقدر شده ناراضی است.