غزل شمارهٔ ۳۴۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در روی چه خورشید تو دیدن نگذارند
گرد سر شمع تو پریدن نگذارند
از بدر جبین تو هلالی ننمایند
گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
صد بار نظر افکنم آن سوی و مکرر
از شرم و حیای تو رسیدن نگذارند
لعل تو مگر خمر بهشتست که کس را
زان باده درین نشاه چشیدن نگذارند
با آب حیات است که جز خضر خط تو
کس را بحوالیش چریدن نگذارند
تا تیغ زدی جان طلبی قاعدهٔ کیست
بسمل شدگانرا بطپیدن نگذارند
در دام تو افتاد دل فیض و مر او را
زین سلسله تا حشر رهیدن نگذارند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ زیبایی و جذابیت معشوقی است که به دلیلی خاص، دیگران را از نزدیک شدن و تجربه کردن عشق و زیباییهایش بازمیدارد. شاعر با استفاده از تشبیهات و تصاویر زیبا، احساسات خود را بیان میکند و به میگوید که نگاه کردن به معشوق یا تصور او، به قدری دلربا و خیرهکننده است که شیفتگان نمیتوانند به راحتی به آن دست یابند. او همچنین اشاره میکند که معشوق مانند نوشیدنی گرانبها و حیاتبخش است و هیچ کس اجازه ندارد تا از آن بهرهمند شود. بهطور کلی، شعر حسرت و توصیف زیبایی را به تصویر میکشد و بیانگر محدودیتهایی است که عشق و زیبایی به وجود میآورد.