غزل شمارهٔ ۳۸۵ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای خوش آن صبحی که چشمم بر جمالت وا شود
یا شب قدری که در کوی توام ماوا شود
بیش ازین ای جان نیارم صبر کردن در برون
بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود
هم در امروز از وصالم شربتی در کام ریز
نیست آرام و شکیبائیم تا فردا شود
من به خود کی راه یابم سوی آن عالیجناب
هم مگر لطف تو پر گردد عنایت پا شود
گر کشم در دیده خاک پای مردان رهت
گام و گام منزل این راه را بینا شود
گر در آتش بایدم رفتن در این ره میروم
تا چو ابراهیم آن آتش گلستانها شود
موسی جان را اگر گردن نهد فرعون نفس
چشمهای حکمت از سنگ دلش پیدا شود
بیتعلق چون مسیحا زی تو در روی زمین
تا فراز آسمان چارمینت جا شود
گر عنان اختیار خود نهی در دست او
لقمهای سازد تو را این نفس و اژدرها شود
گر ز بهر شهوت دنیا در آئی در غضب
نفس فرعونت در آتش از ره دریا شود
گام نه بر گام مردان رهش مردانه فیض
گر همی خواهی که در بزم وصالت جا شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و longing (دلتنگی) نسبت به محبوب اشاره دارد. شاعر در آرزوی دیدار محبوب است و از اشتیاق و انتظار خود میگوید. او انتظار دارد که روزی چشمانش به جمال محبوب باز شود و برای این دیدار، هر تلاشی خواهد کرد. شاعر صبرش را در برابر فاصله از محبوب از دست میدهد و میخواهد تا هرچه زودتر به او برسد. او به تمثیلهایی از دیگر شخصیتهای مذهبی مانند ابراهیم و مسیح اشاره میکند تا نشان دهد که برای رسیدن به عشق حقیقی، حتی آماده است به سختیها و خطرات نیز تن دهد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که باید با تمام وجود در مسیر عشق قدم برداشت تا به وصال محبوب برسد.