غزل شمارهٔ ۳۸۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دل بستم اندر مهر او تا او برای من شود
بیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود
مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفا
دردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود
او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتم
کی گفتمی کان بیوفا جور و جفای من شود
پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشم
کی این گمان بردم که او روزی بلای من شود
گفتم نخواهد کرد او بر من کسی را اختیار
کی گفتم او را مدعی آخر بجای من شود
گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی ببار
در خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود
گفتم تواند بود فیض در خدمتت بندد کمر
گفتا شود تاج سران گر خاک پای من شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عاشقانه و ناامیدی خود صحبت میکند. او ابتدا با شوق و محبت به محبوب خود دل بسته و برای او از هر نوع احساس بیگانگی گذشت میکند. او مهر و وفا را در دل خود میکارد و امیدوار است که محبوب نیز در پاسخ به او عشق و وفا بروز دهد. با این حال، ناامیدی و خیانت محبوب او را رنج میدهد و به درد و غم تبدیل میشود. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که انتظارش از محبوب، او را به دردسر میکشاند و خود را در میان غم و شادی متناقض مییابد. در پایان، شاعر به نوعی تسلیم میشود و به این باور میرسد که شاید در خدمت کردن به محبوبش، میتواند به نوعی از خوشبختی دست یابد.